تازه 18 سالم شده. احساس میکنم تازه میفهمم آدم بودن یعنی چی! انگار کم کم دارم خودمو کشف می کنم! وای که چقدر عاشق تنهایی هستم. میرم تو اتاقم و در رو جوری میبندم که واسه باز کردنش چند دقیقه ای معطل بشن تا من تو اون فاصله بتونم بند و بساطمو جمع کنم! این کارو وقتی خودمو کشف کردم یاد گرفتم!

از لای خرت و پرت ها کتاب ها رو در میارم.اوایل داستان و رمان.در کنارش کتاب های آشنایی با مکاتب و بعدها شعر.بعدها عرفان.بعدها تاریخ...

این بر باد رفته پس کی تموم میشه؟ ده بار خواندمش اما هنوز برای من تمام نشده.

چرا هیچکس به یاد فروغ نیلورد که ساعت چهار بار نواخت؟

من بر سر دار با حسنک هستم.

بایزید می آید مرا می برد به دنیای مولانا.

مثل شمس روی رود راه می روم.

چقدر عاشق تاریخ معاصرم.تاریخ معاصر همه ی جهان. در جنگ هایشان می میرم.در سرمای سیبری می مانم.با ناپلئون معنای ناسیونالیسم را کشف می کنم. با هیتلر معنای نازیسم را. نه! معنای توتالیر و کاریزما و پوپولیسم. در کنار ترورکننده ی صدراعظم که وقتی لباسش را نگاه می کنند نامش را می یابند گریه می کنم. با کریم خان طعم با مردم بودن را میچشم.با میرزا عباس خان دعوایم می شود. از لج این دیوانه ها می خواهم بمیرم. با امیرکبیر در حمام فین رگ دو دستم زده می شود...

کسی در می زند. میگویم بله؟ و کتاب عربی را به ددست میگیرم و اشک هایم را پاک می کنم.

اوه در جادوی گارسیا مارکز گم شده ام. کسی هست نجاتم دهد؟ اصلا چرا نجات یابم.نمی خواهم...

باز دوباره کسی در می زند. می گویم بله؟ و جزوه ی دانشگاه را روی کتاب مارکز می گذارم.

می نویسم و فکر می کنم چقدر تنهایی خوبه.

با ترانه ها زندگی می کنم. عشق من بغض نکن بغض تو...

وشب ها ساعت 9 می پرم بیرون و اخبار رو تا تهش میخورم و بعد گپی با خانواده و بعدش غذا و دوباره غار تنهاییم.

وای که چقدر تنهایی خوبه.می تونی بخونی.ینویسی.از همه ی دنیا مطلع بشی حتی به عشق های نیامده فکر کنی و حسابی تو رویاهات غرق بشی.

از صحبت های خاله زنکی و مهمونی و از این جور چیزا متنفرم.

 حالا نه در اتاق تنهایی هامم بلکه در آپارتمانی 70 متری کاملا تنهام.

دیگر کسی به در نمی کوبد تا اشک هایم رو پاک کنم.دیگر کسی به در نمی زند تا مارکز را پنهان کنم. 2 سال است که کاملا تنهایم... تنهای تنها...